بیزارم... از عشقی که... حس منو تو یخ زده... خونه ای که ساختیم رو به
نابودیه... هی لعنتی به من نگاه کن... چی ساختی از خوت که بیزارم کردی.... من آروم
نمیشم این بار... دستات چرا هیچ حسی نمیدن...؟ منو تو بیزاریم از هم... پیداست...
بیزارم... از عشقی که انگار هیچ وقت وجود نداشته.... ما مثل سابق نیستیم...

.

.

.

خیلی وقته که دلم یه جای دنج میخواد با یه هفته وقت آزاد و یه پاکت سیگار...

میخوام این تکرار رو دود کنم... میخوام این ریه هارو پر از دود کنم.... یه
پرتگاه میخوام تا یه دل سیر داد بزنم... خیلی وقته که داد نزدم....

۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط امیر سهیلی نظرات ()
تگ ها: