حرصم میگیره از اینکه 2 ساعتی که پیشتم نگاهم نمیکنی... از اینکه تو 2 ساعتی که پیشتم تنها چیزی که نمیپرسی حالمه...  از اینکه بود و نبودم انگار برات مهم نیست... از اینکه وانمود میکنی منو نمیبینی... از اینکه سرد با منی که سخت دوست دارم رفتار میکنی... ولی من تمام 2 ساعت رو دوست دارم فقط تورو نگاهت کنم... دوست دارم برات حرف بزنم... برام حرف بزنی تمام ثانیه هارو... تو منو محکومم کنی و من فقط از دیدنت لذت ببرم... تو با من باش و سرد باش... کنارم باشی و حواست جایه دیگه هم باشه برای من کافیه.... نمیدونی وقتی کنارم هستی چقدر مغرور راه میرم... سرم رو بالا میگیرمو حرف میزنم... تو نامهربون باش... من، فقط من میدونم که تو عمق چشمات چقدر دلت لک زده که با من باشی... وقتی از در خونه میزنم بیرون هنوز خوشحالم که تورو دیدم... زود دلم برات تنگ میشه... تو هرجوری که باشی من دوست دارم... دوست دارم چون بهترین پدر روی زمینی... حتی اگه با من سرد باشی 
.
.
.
کوه ها با همند و تنهایند
همچو ما
باهمانِ تنهایان.

 

                           احمد شاملو 

۱۳٩۱/٥/٢٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط امیر سهیلی نظرات ()
تگ ها:

بیزارم... از عشقی که... حس منو تو یخ زده... خونه ای که ساختیم رو به
نابودیه... هی لعنتی به من نگاه کن... چی ساختی از خوت که بیزارم کردی.... من آروم
نمیشم این بار... دستات چرا هیچ حسی نمیدن...؟ منو تو بیزاریم از هم... پیداست...
بیزارم... از عشقی که انگار هیچ وقت وجود نداشته.... ما مثل سابق نیستیم...

.

.

.

خیلی وقته که دلم یه جای دنج میخواد با یه هفته وقت آزاد و یه پاکت سیگار...

میخوام این تکرار رو دود کنم... میخوام این ریه هارو پر از دود کنم.... یه
پرتگاه میخوام تا یه دل سیر داد بزنم... خیلی وقته که داد نزدم....

۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط امیر سهیلی نظرات ()
تگ ها: